
دشت نگاهت جای آهوهاست می دانم
دستان پاکت مثل من تنهاست ، می دانم
هرگز دلت در هیچ ظرفی جا نمی گیرد
حجم دل تو وسعت دریاست ، می دانم
می آیی و با دستهایت پاک خواهی کرد
اشکی که روی گونه ام پیداست ، می دانم
برگشتنت در قلبهای مردم مرده
همرنگ طوفانی ترین دریاست ، می دانم
جای سرانگشتان پر نورت ، در این ظلمت
مانند رد باد بر صحراست ، می دانم
در باور کوتاه این مردم نمی گنجی
وقتی بیایی اول دعواست ، می دانم
آقا ، اگر تو برنمی گردی دلیل آن
در چشمهای پر گناه ماست ، می دانم
ای کاش برگردی و بعد از اینهمه دوری
یکباره حس بودنت زیباست ، می دانم
تو باز می گردی اگر امروز نه ، فردا
از آتشی که در دلم برپاست می دانم
|
+| نوشته شده توسط
بهرام... در
2006/10/10
|